تبلیغات
روح سواران بخش روح سواران بخش - باز باران باترانه...
 

باز باران باترانه...

نویسنده: مریم ابوالفتحی

 

متن كامل شعر باز باران

باز باران

 با ترانه

با گو هر های فراوان

می خورد بر بام خانه

من به پشت شیشه تنها ایستاده:

در گذر ها رودها راه افتاده

شاد و خرم،یك دو سه گنجشك پرگو

باز هر دم می پرند این سو و آن سو

میخورد بر شیشه و در مشت وسیلی

آسمان  امروز  دیگر  نیست  نیلی

 

یادم آرد روز باران گردش یك روز دیرین

خوب و شیرین توی جنگل های گیلان

كودكی ده ساله بودم

نرم و نازك

چست و چابك

از پرنده،از چرنده،از خزنده

بود جنگل گرم وزنده

آسمان آبی چو دریا

یك دو ابر اینجا و آنجا

چون دل من

روز روشن

بوی جنگل تازه و تر

همچو می مستی دهنده

بر درختان می زدی پر

هر كجا زیبا پرنده

بركه ها آرام و آبی

برگ و گل هر جا نمایان

چتر نیلوفر درخشان

سنگ ها از آب جسته

از خزه پوشیده تن را

بس وزغ آنحا نشسته

دم بدم در شور و غوغا

رودخانه

با دوصد زیبا ترانه

زیر پاهای درختان

چرخ می زد...چرخ می زد همچو مستان

چشمه ها چون شیشه های آفتابی

نرم و خوش در جوش ولرزه

توی آن ها سنگ ریزه

سرخ و سبز و زرد وآبی

با دو پای كودكانه

می پریدم همچو آهو

می دویدم از سر جو

دور می گشتم ز خانه

می پراندم سنگ ریزه

تا دهد بر آب لرزه

بهر چاه و بهر چاله

می شكستم كرده خاله

می كشانیدم به پایین

شاخه های بید مشكی

دست من می گشت رنگین

از تمشك سرخ وحشی

می شنیدم از پرنده

داستان های نهانی

از لب باد وزنده

راز های زندگانی

هرچه می دیدم در آنجا

بو دلكش، بود زیبا

شاد بودم

می سرودم

"روز! ای روز دلارا!

داده ات خورشید رخشان

این چنین رخسار زیبا

ورنه بودی زشت و بی جان

این درختان با همه سبزی و خوبی

گو چه می بودند جز پاهای چوبی

گر نبودی مهر رخشان!

روز! ای روز دلارا!

گر دلارایی ست، از خورشید باشد

ای درخت سبز وزیبا

هرجه زیبایی ست از خورشید باشد..."

اندك اندك ، رفته رفته، ابرها گشتند چیره

آسمان گردید تیره

بسته شد رخسار خورشید رخشان

ریخت باران، ریخت باران

جنگل از باد گریزان

 چرخ ها می زد چو دریا

دانه های گرد باران

 پهن می گشت هرجا

برق چو شمشیر بران

 پاره میكرد ابر ها را

تندر دیوانه،غران

مشت می زد ابر هارا

روی بركه،مرغ آبی

از میانه، از كناره

باشتابی

چرخ می زد بی شماره

گیسوی سیمین مه را

شانه می زد دست باران

بادها با فوت خوانا

می نمودندش پریشان

سبزه در زیر درختان

رفته رفته گشته دریا

توی این دریای جوشان

جنگل وارونه پیدا

بس دلارا بود جنگل ، به! چه زیبا بود جنگل

بس ترانه ، بس فسانه

بس فسانه، بس ترانه

بس گوارا بود باران

وه! چه زیبا بود باران

می شنیدم اندر این گوهر فشانی

رازهای جاودانی ، پند های آسمانی

"بشنو از من كودك من

پیش چشم مرد فردا

زندگی خواه تیره ، خواه روشن

هست زیبا،هست زیبا ،هست زیبا!"

«گلچین گیلانی»

 

 

() نظرات