تبلیغات
روح سواران بخش روح سواران بخش - خوش شانسی یا بدشانسی؟!
 

خوش شانسی یا بدشانسی؟!

نویسنده: مریم ابوالفتحی

 

روزی روزگاری پیرمرد كشاورزی زندگی می كرد كه یك اسب و یك پسر تمام دارایی اش بود.یك روز اسب كشاورز فرار كرد و همه ی همسایه ها برای همدردی به خانه اش آمدند و گفتند: آه پیرمرد ! چه بدشانسی بزرگی كه اسبت فرار كرد.

پیرمرد گفت: كه میداند كه بدشانسی بود یا خوش شانسی؟!

همسایه ها گفتند البته كه بد شانسی بود

چند هفته گذشت.اسب پیرمرد با بیست اسب وحشی دیگر برگشت.همسایه ها آمدند تا بازگشت اسب ها را تبریك گویند به پیرمرد گفتند:چه خوش شانسی بزرگی كه اسب تو برگشت آن هم با بیست اسب دیگر.و پیرمرد گفت :كه میداند كه خوش شانسی بود یا بد شانسی؟؟!

فردای آنروز پسر پیرمرد بین اسب های وحشی سواری میكرد كه پرت شد و هر دو پایش شكست. همسایه ها برای همدردی آمدند وگفتند :چه بد شانسی ای! پیرمرد گفت كه میداند كه بدشانسی بود یا خوش شانسی؟! همسایه ها عصبی شدند و گفتند: پیرمرد ابله معلوم است كه بد شانسی است.

یك هفته گذشت و یك دسته نظامی وارد ده شدند واسم همه ی مردان جوان را  برای جنگیدن در سرزمین های دور دست نوشتند. پسر پیرمرد را كه پاهایش شكسته بود،نادیده گرفتند. همسایه باز برای تبریك آمدند و پیرمرد دوباره گفت: كه میداند كه خوش شانسی است یا بد شانسی؟؟!! 

 

همیشه وقتی یه اتفاق بد تو زندگیمون میفته با خودمون میگم اگه بهتر بود چی میشد؟ بیاین برای یه بارهم كه شده بگیم اگه بدتر از این بود چی كار میكردیم؟كی میدونه شاید یه اتفاق بد لازمه ی بهترین اتفاق زندگیمون باشه؟؟!!

 

() نظرات